تبليغاتX
7 شهر عشق
 

به تو می اندیشم

همه می پرسند چیست در همهمه ی دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید زیر این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر نه به آب نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این کوشش بی حاصل موج

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نفس پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم . . . می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب تو بتاب

من فدای تو . . . به جای همه ی گلها تو بخند

تو بخوان پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ی ابر هوا را تو بگو

تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

                                           "فریدون مشیری"

 

 


 

نوشته شده توسط هدهد در 88/08/19 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت


پند

و ياد كن كه چه بوده ای در اصل،

و چه خواهی شد بعد از مرگ،

و هيچكس را ايذا مكن،

كه كارهای عالم در معرضِ تغير و زوال است.

و بدبخت آن كس بُوَد كه از تذكرعاقبت غافل بود و از زَلـَت باز نـایستد.

حكيم مشمار كسي را كه به لذتي از لذت هاي عالم شادمان بود و يا از مصيبتي از مصائب عالم جزع كند واندوهگين شود،

هميشه ياد مرگ كن و به مردگان اعتبار گير.

بارها انديشه كن،

سپس در قول آر،

سپس در فعل آر كه احوال گردان است.

و دوستدارهمه كس باش،

و زودخشم  مباش كه غضب به عادت ِ تو گردد.

 اگر در نيكوكاری رنجی بری، رنج بنمايد (پاك شود) و فعل  نيك بماند،

و اگر از بدی لذتی يابی، لذت بنمايد و فعل ِ بد بماند،

از آن روز ياد كن كه تو را آواز دهند و تو از آلت استماع و نطق محروم باشی،

نه شنوی و نه گويی، و نه ياد توانی كرد.

و يقين دان كه متوجه به مكاني خواهي شد كه:

آنجا نه دوست را شناسی و نه دشمن را.

و بدان كه از عطاياي خدای بزرگ هيچ چيز بهتر از حكمت نبود،

وحكيم كسي بود كه فكر و قول و عمل او متساوي و متشابه باشد.            

 مكافات كن به نيكي و در گذر از بدی،

 و انديشه كن به حال خود،

 و از هيچ كاری از كارهای بزرگ اين عالم، مترس،

و در هيچ وقت سستی و تأنی نكن.

 

و از خدا چيزي مخواه كه نفع ِ آن منقطع (مقطعی) بـود،

و يقين داشته باش كه همه ی مواهب از حضرت اوست،

 و از او نعمت های باقی و فوايدی كه از تومفارقت  نتواند كرد، التماس كن.

 *****************************

نمی دانم که چه سرّی است که آدمیان از نصیحت و پند چندان دل خوشی ندارند!! و باز نمی دانم چه سرّی در ادبیات نهفته است که به زبان ادبی و مخصوصاً شعر همین پندی که ناشنیدنی است شنیدنی می شود!

اما "پند آنگه کندت سود که قابل باشی" خدا کند که وجودمان قابل و پذیرای این حقایق باشد..

 


دلم بدجور هوای نصیحت کرده و این نصایح رو هر بار که میخونم به اندازه یک سیلی برای بیدار شدن از خواب غفلت کارسازه!


 

نوشته شده توسط هدهد در 88/07/29 ساعت 22:0 موضوع | لینک ثابت


آرام باش

آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است
،

آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود
...

شمس لنگرودی


 

نوشته شده توسط هدهد در 88/07/22 ساعت 9:20 موضوع رضا برضاک... | لینک ثابت


......

...
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می كردیم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
كه قناریها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید ...



 

نوشته شده توسط هدهد در 88/07/20 ساعت 7:17 موضوع رضا برضاک... | لینک ثابت


باز سپید

باز پیــش جمع  آمــــد  ســــــرفراز                                     کرد از ســــــرّ  معــانی  پرده باز

سینه می کرد از سپه داری خویش                                    لاف می زد از کله داری خویش

گفت من از شوق دست شهــــریار                                    چشــم بربستم ز خلـــــق روزگار 

باز سپید که از همه مغرورتر است در محضر هدهد اظهار عجز و ناتوانی می کند.. لاف کله داری می زند و می نازد به اینکه پای بر دست شهریار دارد و برتر از این مقامی نمی شناسد و بهانه می آورد که ؛

 

از کجا  سیمرغ  را بینم  به خواب                                       چون کنم بیهوده سوی او شتاب

رقعه ای از دست شاهم بس بود                                       در جهان این بارگــاهم بس بود

من اگـر شایســــته سلطان شوم                                      به که در وادی بی پایان شـــوم

 

باز پرنده ای متکبر و تنگ چشم است و در منطق الطیر مظهر علما و نویسندگان درباری است که به سبب نزدیکی به شاه به دیگران فخر می فروشند و از کله داری خود سوء استفاده می کنند.

هدهد باز بلند پرواز دون همت را عتاب می کند که از دست شاهان و امیران چه می طلبی، ایشان خود گدایان و اسیران عالمند و آن بانگ "دورباش" که قراولان به هنگام عبور شاهان بر می آورند اشارتی است که از شاهان دور باشید...

هدهد می گوید به پادشاهان مجازی دل مبند، بلکه به پادشاه حقیقی و حقیقت که بی همتا و جاوید است، عشق بورز، زیرا همنشینی با پادشاهان مجازی مانند آتش مضر است و اینان به هیچکس وفادار نیستند و هر کس به آنها نزدیکتر باشد بیشتر در معرض خطر و هلاکت است..

شاه دنیا فی المثل چون آتش است                                  دور باش از  وی که دوری زو  خوشست

زان بود  در پیش  شاهان  دور باش                                   کای شـــده  در پیـش شــاهان دور باش

این پادشاه کجا و آن پادشاه کجا !!! این پادشاه اگر از مقربانش باشی بیهوده به هلاکت می افتی اما مقرب آن پادشاه زیر شمشیر غمش رقص کنان می رود... و به هلاکت نمی رسد بلکه زنده جاوید خواهد شد.....

چرا که آنی دارد که هیچکس ندارد پس بنده طلعت آن باش که آنی دارد...

در ادامه عطار حکایت غلامی را می گوید که پادشاهی عاشق او می شود و آن غلام دائما در پیش چشم شاه بود، اما هرگاه شاه قصد تیر اندازی داشت غلام در حال گریختن بود چرا که پادشاه سیبی را روی سر غلام قرار میداد و آنرا نشانه میگرفت.. روزی مردی از غلام پرسید چرا اینگونه رویت زرد می شود تو که از مقربان درگاه پادشاهی دیگر چه غم داری؟! غلام ماجرای سیب و تیراندازی را گفت و گفت اگر تیر به سیب بخورد همه خواهند گفت این از بخت پادشاست و اگر به من بخورد گویند غمی نیست و انگار اصلا غلامی وجود نداشته است......         

 


 

نوشته شده توسط هدهد در 88/05/20 ساعت 21:38 موضوع منطق الطیر | لینک ثابت


محمّد

محمّد، با گروه مهاجران از تپه ای که پشت آن شهر مکه قرار داشت بالا رفت، و چون بر فراز کوه ذی طوی رسید منظره مکه را پس از هفت سال غربت، هفت سال پر آشوب و خطر دید. از روی آن کوه به هر طرف که چشم می انداخت خاطره ای به سوی او برمی خاست، کوه حرا را با نگاه های عمیق و ممتدی می نگریست، شبهای درازی را که در تنهایی و سکوت، آنجا به تفکر می گذراند به خاطر می آورد. خاطره شبی که بر او وحی نازل گردید و در مغزش بیدار شد، به بیابان ها می نگریست و از چوپانی و بازرگانی خویش یاد می کرد، شهر را تماشا می کرد و آنهمه شکنجه و آزاری که دیده بود به خاطر می آورد. منزل خدیجهء مهربان و غمگسار و خانه پر عظمت خدا را مشاهده می کرد و از هر کوی و برزن آن خاطراتی تلخ و شیرین به دیدنش می آمدند، محمّد ایستاده بود و چشمان مشتاقش میان کوه های اطراف و دره ای که خانه های مکه در آن پراکنده شده بود گردش می کرد، خاطرات در میان سکوت و آرامش رازگستری از برابر او می گذشت، ناگهان با قطرات درشت اشکی که بر گونه هایش غلطید سکوت به هم خورد، محمّد به سجده افتاد...

                                                                                                         ابوذر-دکتر شریعتی

 

به راستی که محمّد با خدایش چقدر خاطره ها دارد..نعم العبدی بود برای خدایش و پروردگار هم برای او نعم المولی و نعم النصیر...

آمده بود به همه این پیام را برساند که چه نیکو یاوری دارند، بگوید که اندکی بنده باشید در برابر این مولی... بگوید که بدانید او با شماست.. بگوید که با چنین دلبر و دلآرامی هیچکس تنها نیست.. بگوید که او شنوا و داناست، حتی اگر هیچ نگویی هم او می داند..

بگوید که هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک...........گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک.. و بگوید که او شبیه هیچ چیز و هیچ کس نیست اما صفات او در شما متجلی می شود اگر بخواهید و او بخواهد و اگر متجلی شود خلیفه او خواهید بود بر روی این زمین همیشه گردان..

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست...........تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 

من در این میانه چه میگویم که خواجه شیراز به این زیبایی سخن گفته است و همان به که خموش باشم................

خموش کردم ای جان جان جان تو بگو......................که ذره ذره ز عشق رخ تو شد گویا


 

نوشته شده توسط هدهد در 88/04/30 ساعت 1:1 موضوع رضا برضاک... | لینک ثابت


 

 

دلم گرفته اگر او نبود میرفتم       از این سیاهی گردون چو دود می رفتم


 

نوشته شده توسط هدهد در 88/03/21 ساعت 1:35 موضوع رضا برضاک... | لینک ثابت


تماشا مبارکست

 

پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست                    نظاره  تو  بر  همه  جان ها  مبارکست

یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن                        دانسته ای که سایه  عنقا  مبارکست

ای نوبهارحسن بیا کان هوای خوش                       بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست

ای صد هزار جان مقدس فدای او                            کآیدبه کوی عشق که آن جا مبارکست

ای بستگان تن به تماشای جان روید                       کآخر  رسول  گفت  تماشا  مبارکست

هر برگ و هر درخت رسولیست از عدم                    یعنی که کشت های مصفا مبارکست

چون برگ و چون درخت بگفتند بی زبان                   بی گوش بشنوید که اینها مبارکست

سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست              پا  درنهم  که  راه  تو بر  پا مبارکست

می آیدم به چشم همین لحظه نقش تو                  والله  خجسته  آمد و حقا  مبارکست

بر خاکیان جمال بهاران خجسته ست                      بر  ماهیان  طپیدن   دریا  مبارکست

دل را مجال نیست که از ذوق دم زند                      جان سجده می کندکه خدایامبارکست

هر دل که با هوای تو امشب شود حریف                  او را یقین  بدان تو که فردا مبارکست

 


 

نوشته شده توسط هدهد در 88/01/02 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت


گریــــه ارزشــى‏!!!

در آموزه‏هاى دینی بر گریه تقوا و رشد روحانى تاکید شده است. گریه‏اى كه در این سوى پرده، سوز دل و در آن سوى پرده، آرامش، لذت و كرامت را به دنبال دارد.

از دیدگاه قرآن و روایات، این گریه، داراى خصایص ذیل است:

1. منشأ آن فهم و شعور است؛ گریه رشد روحانى از فهم و شعور سرچشمه مى‏گیرد و از روى تقلید و گمان، جارى نمى‏شود.

2. گریه، سرمایه جهاد اكبر، در جنگ با دشمن درونى است. اسلحه انسان، آه و گریه است؛ چنان كه حضرت على علیه‏السلام در دعاى شریف كمیل فرموده است: «و سلاحه البكاء». خداوند این اسلحه كارآمد را به همه داده است.

3. گریه از انعام و تفضلات الهى است؛ خداوند متعال مى‏فرماید: «كسانى كه آنان را هدایت نمودیم و برگزیدیم و هرگاه آیات خداى رحمان برایشان خوانده مى‏شد، سجده‏كنان و گریان به خاك مى‏افتادند» (مریم/58)

4. گریه از علائم الهى بودن عبد است. در قرآن مى‏فرماید: « چون آیاتى كه به رسول فرستاده شد، بشنوند از دیدگان آنان اشك جارى ‏شده؛ گویند: بارالها! ما به رسول تو و قرآن ایمان آوردیم؛ ما را در زمره گواهان صدیق او بنویس» (مائده/83)

5. باطنش خنده و شادى است؛ گریه ارزشى، از اسرار الهى است كه در این سوى پرده، سوز و آتش است ولى در آن سوى پرده، شادى، ابتهاج، لذت و لقاست.


 

نوشته شده توسط عندلیب در 87/10/09 ساعت 9:8 موضوع قطره ای از دریا | لینک ثابت


هاجر

در قسمت غرب کعبه ضمیمه ای دارد که شکل آنرا تغییر داده است، بدان "جهت" داده است، اين چیست؟ دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه.

نامش؟ "حجر اسماعیل"! حجر یعنی چه؟ یعنی دامن! و راستی به شکل یک دامن است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن! زنی که در نظام های بشری، از هر فخری عاری بوده است، و اکنون، خدا، رمز دامان پیرهن او را، به رمز وجود خویش پیوسته است، این دامان پیرهن هاجر است! دامانی که اسماعیل را پرورده است، اینجا خانه هاجر است، هاجر در همین جا، نزدیک پایه سوم کعبه دفن است، شگفتا، هیچکس را-حتی پیامبران را- نباید در مسجد دفن کرد. و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و خانه خدا، مدفن یک مادر؟ و چه می گویم؟ بی جهتی خدا، تنها در دامن او، جهت گرفته است!

میان این هلالی، با خانه خدا، امروز کمی فاصله است. می توان در چرخیدن بر گرد خانه، از این فاصله گذشت، اما، بی دامن هاجر، چرخیدن بر گرد کعبه-رمز توحید!- طواف نیست، طواف قبول نیست! حج نیست! فرمان است، فرمان خدا، تمامی بشریت، همیشه روزگار، همه کسانی که به توحید ایمان دارند، همه کسانی که دعوت خدا را لبیک می گویند، باید در طواف عشق بر گرد خدا، بر گرد کعبه، دامان پیراهن او را نیز طواف کنند! که خانه او، مدفن او، دامن او نیز مطاف است، جزئی پیوسته از کعبه است، که کعبه، این "بی جهتی مطلق"، تنها در جهت این دامن، جهت گرفته است، در جهت دامان پیراهن یک کنیز آفریقائی، یک مادر خوب...

خدای توحید بر عرش جلال کبریایی خویش، تنها نشسته است، همه کاونات را به "ماسوی"ی خویش رانده است، در ماورای هر چه هست، تنها است و در ملکوت خدائی اش، یگانه است. اما... انگار که از میان همه آفریده های خویش، در این لایتناهی آفرینش، یکی را برگزیده است، شریف ترین آفریده اش، انسان را، و از آن میان، زن را، و از آن میان، زن سیاه پوست را، و از آن میان، زن سیاه پوست کنیز را،-ذلیل ترین آفریده اش- و او را در کنار خویش نشانده است، او را در خانه خویش جا داده است، و یا، خدا خود به خانه او آمده است، همسایه او شده است، همخانه او شده است، و اکنون، در زیر سقف این "خانه"، دو تا!

یکی: خدا، و دیگری: هاجر!

در ملت توحید، سرباز گمنام را اینچنین انتخاب کرده اند! تمامی حج، به خاطره هاجر پیوسته است، و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام "هاجر" مشتق است، و مهاجر، بزرگترین انسان خدائی، انسان هاجروار است، "المهاجر، من صار کهاجر"!! مهاجر، انسانی است هاجروار!

                                                                                  "برگرفته از کتاب حج دکتر شریعتی"

 


 

نوشته شده توسط هدهد در 87/09/25 ساعت 17:35 موضوع ابراهيم در کشاکش يک انتخاب | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting