|
هفت شهر عشق منطق الطیر عطار
| ||
|
از نخلستان و چاه و است و علی(ع) / کوفه در خواب گناه است و علی کوفه خواب است و کسی در جاده نیست / در تمام شهر یک آزاده نیست کوفیان با ننگ سودا می کنند / از علی امشب تبرا می کنند کوفیان با عافیت خو می کنند / بر سر دنیا هیاهو می کنند باز امشب عشق تنها می شود / زخم ، سهم فرق مولا می شود کوفیان امشب « ولی » را می کشند / فاتح خیبر « علی » را می کشند آفتاب عشق گلگون می شود / سینه ی سجاده پرخون می شود باز امشب عقده ها گل می کند / بر لبان غم ، دعا گل می کند پشت نخل آرزو ، خم می شود / داغ حسرت سهم ، آدم می شود می شود امت یتیم و بی امام / عشق ، ناکام و عدالت ، ناتمام جاده می ماند غریب و بی سوار / ذوالفقار عدل می گیرد غبار کوفیان ، مست ترنم می شوند / در غبار عافیت گم می شوند کوفه ، ای ظلمت سرای شب نورد / کوفه ، شهر عافیت ، آیین زرد کوفه ، ای نامرد ، ای شهر فریب / کوفه ، ای بی درد ، ای شهر فریب زادگاه و قبله ی اصحاب باد / پنج فصل عدل را دادی به باد خوب می دانم علی سهمت نبود / درک آن خورشید در فهمت نبود چون که با زهر تو پرپر شد علی / همنشین زخم خنجر شد علی کاش امشب باز باران می گرفت / بغض من راه نیستان می گرفت کاش امشب درد می آمد فرود / بغض من ، زخم علی را می سرود چاه کو ، تا بشنود درد مرا / ماه کو ، آن شاهد درد آشنا ای علی ، هجر و صبوری تا به کی / چهارده قرن از تو دوری تا به کی تا به کی باید ز هجرانت سرود / شعر در وصف شهیدانت سرود بی تو ای مولا ، دل ما کربلاست / سهم ما از زندگی ، درد و بلاست عشق در چشمان من گل گاشته / گریه با من ماجراها داشته خانه ام امشب دوباره ابری است / گریه ، گام آخر بی صبری است بی تو بر دل مانده زخم صد فدک / کو دو بیتی ، کو جنون ، کو نی لبک غم مدار ، اما دل ما محکم است / گر چه دنیا سهم ابن ملجم است ذوالفقارت یا علی میراث ماست / ما به خونخواهی به پا خواهیم خاست ای علی ، سنگ صبور فاطمه / وارث زخم غیور فاطمه ای شهید فتنه ی قوم جمل / بهترین تفسیر اخلاص عمل چشمهایت ای طلوع دلنواز / بر جهان ای کاش می تابید باز کاش امشب باز باران می گرفت / بغض من راه نیستان می گرفت کاش امشب درد می آمد فرود / بغض من زخم علی را می سرود شیعیان ، من داغدار حیدرم / داغدار آن بهار پرپرم بی علی ، ماییم و اندوهی مدام / روبروی ماست راهی ناتمام بی علی ، دنیا ندارد اعتبار / وای بر ما ، وای بر این روزگار . . . [ 91/05/19 ] [ 5:11 ] [ عندلیب ]
شايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به ياد نياوري. اما من تو را خوب ميشناسم. ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همهمان همسايه خدا. يادم ميآيد گاهي وقتها ميرفتي و زير بال فرشتهها قايم ميشدي. و من همه آسمان را دنبالت ميگشتم؛ تو ميخنديدي و من پشت خندهها پيدايت ميكردم. برچسبها: عرفان نظرآهاری ادامه مطلب [ 90/11/17 ] [ 20:0 ] [ هدهد ]
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره. يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك. اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند. واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند. من آن خاكي هستم كه توي دستهاي خدا ورزيده شدهام و خدا از نفسش در آن دميده. من آن خاك قيمتيام. حالا ميفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودي شان شد. اما اگر اين خاك، اين خاك برگزيده، خاكي كه اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاكي كه نور چشمي و عزيز دُردانه خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همين طور خاك باقي بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جديدش را تحويل خدا بدهد، سرش را بيندازد پايين و بگويد: يا لَيتَني كُنت تُراباً. بگويد: اي كاش خاك بودم... اين وحشتناكترين جملهاي است كه يك آدم ميتواند بگويد. يعني اين كه حتي نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! يعني اين كه... خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد... از کیمیای مهر تو زر گشت روی من...آری به یمن لطف شما خاک زر شود برچسبها: عرفان نظرآهاری [ 90/10/19 ] [ 21:45 ] [ هدهد ]
والله أعلم بأعدائکم و کفی بالله ولیا و کفی بالله نصیرا(45 سوره نساء) و خدا داناتر است به دشمنان شما و همین بس که خدا دوستدار و یاور شما باشد.. هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می دارد وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک برچسبها: کتاب عشق و زندگی [ 90/10/08 ] [ 9:45 ] [ هدهد ]
![]() آن مرد عاشق بود و آن بازي عشق و آن حريف خدا.دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست . دل را سبز مي خواست. انسان را سبز. زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز...
اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود.به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد.كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان ، خون را برگزيد.نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را .آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.
*** تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگريزيد. ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.كيست؟ كيست كه با تن پاره پاره بماند؟ ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ، غنيمت ديگران خواهد شد. كيست؟ كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟ اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.كيست؟ كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان ، بماند؟ وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست. وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست. اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش.
آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا وآن يار، خدا.
عرفان نظر آهاري [ 90/09/12 ] [ 13:16 ] [ هدهد ]
رسم است هر كه داغ جوان دیده دوستان رأفت برند حالت آن داغدیده را یك دوست زیر بازوی او گیرد از وفا وان یك ز چهره پاك كند اشك دیده را آن دیگری بر او بفشاند گلاب قند تا تقویت شود دل محنتكشیده را یكچند دعوتش به گل و بوستان كنند تا بركنندش از دل، خار خلیده را جمعی دگر برای تسلای او دهند شرح سیاهكاری چرخ خمیده را القصه هر كس به طریقی ز روی مهر تسكین دهد مصیبت بر وی رسیده را آیا كه داد تسلیت خاطر حسین چون دید نعش اكبر در خون تپیده را آیا كه غمگساری و اندوهبری نمود لیلای داغدیدۀ محنتكشیده را بعد از پسر دل پدر آماج تیغ شد آتش زدند لانۀ مرغ پریده را ایرج میرزا [ 90/09/08 ] [ 11:18 ] [ هدهد ]
[ 90/08/23 ] [ 19:16 ] [ هدهد ]
[ 90/08/10 ] [ 19:18 ] [ هدهد ]
روزها و شب هایی که در مدینه بودیم مانند پر احساس سبکی می کردم، انگار مسجد النبی در آسمان هفتم بود و روی ابری بنا شده بود.. حس و حال خوبی بود گرچه آدمی با نیازمندی های زمینی اش نمی تواند در اسمان زیاد بماند.. و به تندی چشم بر هم زدنی روزها و شب ها گذشت... "آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی" ادامه مطلب [ 90/08/07 ] [ 19:39 ] [ هدهد ]
[ 90/06/10 ] [ 11:28 ] [ هدهد ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||